عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

95

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

دارد حالى پسنديده ، و وقتى آرميده ، تن بر خدمت داشته ، و دل با صحبت پرداخته روزى چند درين روشنايى رفته ، و عمرى بسر آورده ناگاه دست قدر از كمين گاه غيب در آيد و او را از سر وقت خود در ربايد ، و آن روشنايى ارادت به ظلمت حرص بدل شود ، و طبع جافى بر جاى وقت صافى نشيند . در بند علاقت چنان شود كه نيز از آن رهايى نيابد . آن گه روزگارى در طلب حطام دنيا و زينت آن بسر آرد ، و از حلال و حرام جمع كند ، و آلودهء تبعات و خطرات شود . پس چون كار دنيا و اسباب آن راست كرد و دل بر آن نهاد بريد مرگ كمين گاه مكر بر گشاد ! كه هين رخت بردار كه نه جاى نشستن است و نه وقت آرميدن ! آن مسكين آه سرد ميكشد و اشك گرم از ديده مىبارد ، و بروزگار خود تحسّر مىخورد ، و به زبان حسرت اين نوحه مىكند كه : - گلها كه من از باغ وصالت چيدم * درها كه من از نوش لبت دزديدم آن گل همه خارگشت در ديدهء من * و ان در همه از ديده فروباريدم و كان سراج الوصل ازهر بيننا * فهبّت به ريح من البين فانطفى اينست اشارت آيت كه ربّ العالمين گفت : فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ . - و لكن صاحبدلى بايد كه اسرار قدم قرآن به گوش دل بشنود و بداند و بديدهء سرّ حقايق آن به بيند و بشناسد . اما ايشان كه صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ - صفت ايشان و حكم حرمان رقم بيدولتى ايشان ، نه گوش دل دارند تا حق شنوند نه زبان حال تا با حق مناجات كنند ، نه ديدهء سرّ تا حقيقت حق بينند ، لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها . وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ - اگر اللَّه خواستى شنوايى و بينايى ازيشان دريغ داشتى چنانك روشنايى دانايى دريغ داشت ، و اگر خواستى برق اسلام فرا دل ايشان گذاشتى تا به خود ربودى و به اسلام درآوردى ، و اگر خواستى آن را تواننده بودى كه وى خداونديست هر كار را تواننده و بهر چيز رسنده و به هيچ هست نماننده !